


خاطرات یک همکار از سردشت دزفول 


شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ، ساقي خوش آن دقايق مستي كه زير ساية بيد به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم غبارِ آيينة دل حجاب ديدة ماست به آب و تابِ جواني چگونه غره شدي كمان چرخ فلك شهريار در كف كيست ؟ بدين شتاب خدا يا شباب مي گذرد شتاب كن كه جهان با شتاب مي گذرد بنالة دف و چنگ و رُباب مي گذرد نشسته ام لب جوئي و آب مي گذرد وگرنه شاهد ما بي نقاب مي گذرد كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد كه روزگار چو تير شهاب مي گذرد ((شهریار))
سالها پيش در بدو استخدام در آموزش و پرورش توفيق تدريس و خدمت به دانش آموزان عزيز و با
صفاي سردشت را داشتم . مردمي پاك و بي آلايش و بي نيرنگ و ريا ، دانش آموزاني با محبت و صميمي كه دوست نداشتي لحظه اي از آنان دور باشي آن روز ها با وجود دوران سختيهاي دفاع مقدس ، هيچگاه گل لبخند و تبسم از چهره اين عزيزان پژمرده نشد آن دانش آموزاني كه من معلمشون بودم الان كجايند برخي از آنها مدارج عالي و پله هاي ترقي را پيموده اند و عده اي هم شاغل در آموزش و پرورش و همكار بنده اند و متاسفانه عده قليلي از اونها ....................اي افسوس !!؟؟
بقيه اش را اينجا بخوانيد باآلبومي از تصاوير





















